شما سالیان دراز در حال ساخت خانه ای بوده اید آن طرف رودخانه.برای خود خانه ای مجلل بنا نهاده اید.هر روز برای سالیان مصالح و تجهیزات را از روی پل به آن طرف برده ای و امروز خانه آماده است.بر می گردی تا برای همیشه آخرین اشیا را برداشته و به منزل جدید برسی.ناگهان به دلایلی پل فرو می ریزد و تو به داخل رودخانه خروشان پرتاب میشوی. از اینجا به بعد معلوم نیست تو از کجا سر درخواهی آورد...
این یک داستان خیالیست. سئوال اینجاست اصلا چرا باید آن پل خراب می شد.آیا پاسخ زحمات شخصیت این داستان این بوده است.کجای کار می لنگد؟! کجای کار اشتباه بوده؟! مگر نه اینکه بر اساس قوانین باید شخص حاصل زحماتش را میدید. جایگاه اراده انسان کجاست؟!
این داستان رو گفتم که سئوال اصلی رو بپرسم.جایگاه اراده انسان کجاست؟ نقش شانس و قضا و قدر چیست؟ آیا اصلا چیزی به اسم سرنوشت وجود دارد. اگر وجود ندارد پس چرا بعضی مواقع اتفاقاتی رخ می دهد که از کنترل اراده بشر خارج است. شما در حال عبور از خیابان دچار سانحه می شوید و دیگر راه نمی روید؟! شاید شما می خواستید دونده شوید؟! خداوند کجای این داستان است؟ تکلیف عدل خدا چه میشود؟! ایا ما می توانیم بدون در نظر گرفتن شرایطی که گاهی تحمیل می شود خود را در مسیری قرار دهیم که می خواهیم ؟! آیا این نظریه درست است که "خداوند گر زحکمت ببندد دری به رحمت گشاید در دیگری"؟!
آنهایی که با خوندن این مطلب جواب می دهند من هرگز دچار این مسئله نشده ام و همیشه به آنچه خواسته ام رسیده ام توصیه می کنم عجله نکنن.شب دراز است و قلندر بیدار! در حال حاضر با مشکلاتی دست به گریبان هستیم. در مورد من همزمان دو نظریه با من بازی می کند.یعنی از صبح تا شب با این دو نظریه در تعاملم. هر کدام شاید به فاصله یک ساعت. یکی نظریه شکست و اعتراض است. و دیگری نظریه "پایان شب سیه سپید است" است!اسم دیگش شاید امید و اطمینان باشه.
صبح که بیدار می شوم حس می کنم کارم تمام است و خودم را در حالتی می بینم که "پل"م ترک خورده است و هر لحظه ممکن است بریزد.در این حالت مطمئن می شوم خبر بدی در راه است و من احتمالا به رودخانه پرت میشوم.
به فاصله یک ساعت خودم را در قله موفقیت می بینم و مطمئن می شوم که خداوند(کائنات..یا هر چیزی که هست!) مرا تنها نخواهد گذاشت.اطمینان باز هم همراه با کمی ترس وجودم را می گیرد.انگار همیشه شکست همرا با امید است و اطمینان همراه با ترس! همه اینها رو گفتم که بگم اینجا اونجایی که دیگه اراده من به تنهایی کارساز نیست.شاید باید خودم رو رها کنم و صبر کنم و امید داشته باشم.و در این رهایی همش این سئوال برام پیش میاد که جای اراده من کجاست.من به آخر خط رسیدم و اینجا فقط دست به دامن خدا شدم که هوای من رو داشته باشه. دیگه اراده ای در کار نیست. فقط ایمان و گاهی ترس وجودم رو می گیره و هیچ کاری از دستم بر نمی آد. هر گز مثل الان تا این حد به خدا نزدیک نشده بودم.انگار نزدیکی به خدا وقتی برای من اتفاق می افته که از دستم کاری بر نمی اد.اسمش شاید امید باشه.آره امید و نزدیکی به خدا خیلی به هم نزدیکن!
در شرایط پیچیده ای هستم که احساساتم با هم قاطی شده.فکر کنم این های نشانه های انسان های ضعیف باشن. انسان های ترسو.اصلا شما هر کسی رو دیدید احساساتش درهم و برهم و بدون نظمه بدونید اون آدم درموندست.یک وزش کافیست تا ... .
من با یک چیز دیگه فقط یک قدم فاصله دارم و اون اینه که اگر اراده خداوند بر این باشد که من از این طوفان سالم بیرون بیام براتون می نویسم که داستان چی بوده و به وبلاگ نوشتن ادامه میدم. و اگر هم طوفان مرا در خودش غرق کرد این آخرین مطلب من خواهد بود. در ضمن از همین الان بگم اگه سالم عبور کردم و داستان رو گفتم .بعدش نگید برو بابا ما فکر کردیم چی شده! راستی من اهل مطرح کردن خودم نیستم.بدونید که اگر ننوشتم واقعا دیگه دلم نمی خواسته بنویسم و اصلا از هر چی وبلاگه متنفرم! فعلا که حسم بهم میگه در خدمتتون هستم و الان قسمت امیدم داره بهم میگه خدا با ماست.پس تا اون موقع که خدا با ما بودنش رو نشون بده و ما از این پل به سلامت عبور کنیم این آخرین مطلب من.
دیروز یک فال حافظ (ببخشید که خرافاتی شدم! گاهی لازم میشه!)برای خودم گرفتم. نتیجش این شد:
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
براتون بهترین
ها رو آرزو دارم.
ارادتمند شما-آرش (همون آرجان مجازی)
+ نوشته شده توسط آرجان در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت
17:3 |